X
تبلیغات
رایتل
از امید ،شادی ،سلامتی و موفقیت میگوییم
سه‌شنبه 28 خرداد‌ماه سال 1387
امیرکبیر۲

میرزا تقى خان امیر کبیر بزرگترین شخصیت سیاسى و نظامى دوران سلاطین قاجار است . این مرد بزرگ بعد از صدارت حاج میرزا آقاسى وزیر درویش مسلک و نالایق محمدشاه قاجار به نخست وزیرى ایران و صدراعظمى ناصر الدین شاه ، پادشاه جوان نوزده ساله رسید.
پیش از روى کار آمدن امیر کبیر، چنان اعضاء سفارت روس بر دستگاه حکومت ایران چیرگى پیدا کرده بودند و دست به خودسرى مى زدند، که حتى نوکران سفارت با وزیران برابرى مى کردند.
وضع تا آنجا آشفته و اسف انگیز بود که هر مکتوبى که از سفیر روس براى صدراعظم مى آوردند، حامل مکتوب در هر موقعى که بود مى باید شخصا آنرا به دست صدر اعظم بدهد و بلا تاءمل جواب گرفته برود.
ولى بعد از آنکه امیر کبیر به صدارت رسید به کلى ورق برگشت ... یک روز پیر مردى از اهالى ایران که نایب غلامان سفارت روس بود، مکتوبى براى امیر کبیر صدراعظم ناصر الدین شاه آورد، و طبق مرسوم خواست وارد مجلس امیر شود و شخصا آنرا تسلیم کند و جواب بگیرد

میرزا تقى خان امیر کبیر بزرگترین شخصیت سیاسى و نظامى دوران سلاطین قاجار است . این مرد بزرگ بعد از صدارت حاج میرزا آقاسى وزیر درویش مسلک و نالایق محمدشاه قاجار به نخست وزیرى ایران و صدراعظمى ناصر الدین شاه ، پادشاه جوان نوزده ساله رسید.
پیش از روى کار آمدن امیر کبیر، چنان اعضاء سفارت روس بر دستگاه حکومت ایران چیرگى پیدا کرده بودند و دست به خودسرى مى زدند، که حتى نوکران سفارت با وزیران برابرى مى کردند.
وضع تا آنجا آشفته و اسف انگیز بود که هر مکتوبى که از سفیر روس براى صدراعظم مى آوردند، حامل مکتوب در هر موقعى که بود مى باید شخصا آنرا به دست صدر اعظم بدهد و بلا تاءمل جواب گرفته برود.
ولى بعد از آنکه امیر کبیر به صدارت رسید به کلى ورق برگشت ... یک روز پیر مردى از اهالى ایران که نایب غلامان سفارت روس بود، مکتوبى براى امیر کبیر صدراعظم ناصر الدین شاه آورد، و طبق مرسوم خواست وارد مجلس امیر شود و شخصا آنرا تسلیم کند و جواب بگیرد!
امیر کبیر هنگام تصدى پست صدراعظمى مقرر داشته بود که هر کس با او کارى داشت مانع نشوند و بگذارند شخصا با امیر تماس بگیرد و حاجت خود را معروض بدارد.
ولى در این جا ملازمان صدراعظم از ورود نایب غلامان سفارت روس ‍ جلوگیرى نمودند. نایب به گمان این که او را نشناخته اند گفت من حامل مکتوب سفیر روس و نایب غلامان سفارت هستم و تا کنون سابقه نداشته کسى مرا از ملاقات شخص اول مملکت ایران منع کند و چنین حقى را نداشته است !
گفتند: هر کس مى خواهى باش ، گذشته گذشت ، امروزه دوره صدارت میرزا تقى خان امیر کبیر است ، باید با کسب اجازه به حضور نخست وزیر ایران شرفیاب شوى . گفت : پس اجازه بگیرید. یکى از پیشخدمت ها رفت به اطاق صدراعظم و برگشت و گفت : مکتوب خود را بده تا من تسلیم کنم ، چون به شما اجازه ورود ندادند.
نایب گفت : من هم بر خلاف مرسوم نمى توانم رفتار نمایم .
گفتند:پس بر گرد به سفارت و از سفیر کسب تکلیف کن . نایب بر آشفت و بعد از فکر و تاءمل دید مراجعت صلاح نیست و ناگزیر آنرا تحویل داد تا به امیر کبیر تسلیم نمایند ولى سفارش کرد جواب آنرا زود بگیرند، و به او تحویل دهند.
نایب غلامان سفارت روس مدتى انتظار کشید ولى جوابى نرسید. به هر خادمى مى گفت : پس جواب آقاى سفیر روس چه شد، و چرا مرا معطل کرده اید؟ کسى اعتنا به او نمى کرد! نایب هم از این انتظار و تحمل خلاف عادت به زحمت افتاده بود و به خود مى پیچید.
در نتیجه چون نایب خود را در معرض بى احترامى دید و از طرفى به وجود دولت بهیه روسیه و سفارت فخیمه مى بالید، از آن بى اعتنائى که نسبت به او شده بود به تنگ آمد و بناى داد و فریاد گذارد، و جواب امیر یا عین مکتوب سفیر را مطالبه نمود.
امیر کبیر با شنیدن سر و صداى وى بانگ زد که این صداى کدام خودسر بى ادب بود؟ عرض کردند: نوکر سفارت روس است ! و جواب مکتوب سفیر را مى خواهد. امیر کبیر بر آشفت و دستور داد او را به حضور بیاورند. همین که نایب نمایان شد و قدم به صحن حیات نهاد به فرمان امیر او را زیر ضربات شلاق گرفتند.
سپس فرمان داد حبسش کنند و از آن پس مشغول انجام امور سایرین شد. چون کار یک یک را به انجام رسانید و همه بیرون رفتند، بر خاست وارد حیاط دیوانخانه شد و به عنوان رفع خستگى به قدم زدن پرداخت .
در ضمن قدم زدن پیشخدمت ها را نیز دنبال بعضى کارها فرستاد تا تدریجا دیوان خانه خلوت شد و خود به تنهائى مشغول قدم زدن گردید.
در اثناى قدم زدن یک دور از کنار اتاق هاى دیوان خانه عبور کرد تا به مقابل اتاقى رسید که نایب غلامان سفارت روس در آن توقیف شده بود.
تا چشم نایب به امیر کبیر افتاد از جا بر خاست تعظیم کرد.
امیر کبیر اول به رو نیاورد ولى بعد پرسید: تو کیستى ؟ عرض کرد: نایب غلامان سفارت روس هستم که امر فرمودى مرا توقیف کنند.
امیر نگاهى اعجاب آمیز به وى افکند و فرمود بیا بیرون و چون بیرون آمد گفت : از لباس و زبان تو معلوم مى شود که مسلمانى ،ها؟ گفت : آرى مسلمانم .
- با اینکه تو مسلمان هستى و در این سن و سال باید به تفکر توشه آخرت خود باشى ، چرا سنگ کفار را به سینه مى زنى ؟
- چه کنم ، سالهاست که نوکر سفارت هستم ، و پرورده نعمت و امین آنها مى باشم و جز این کار چاره اى نداشتم ، ولى اکنون هر طور حضرت اجل مى فرمایند اطاعت مى کنم .
- باید از امروز تو نوکر من باشى و اوامر مرا اطاعت کنى .
- منت دارم و از سفارت روس استعفا مى دهم .
- نه ! نمى خواهم از خدمات آنها کناره گیرى کنى ، بلکه باید همانجا باشى و به من خدمت نمائى . حقوق ماهانه ات در آنجا چقدر است ؟
- قربان چهار تومان است .
- بسیار خوب ، فلان صراف را مى شناسى ؟
- بله ، اتفاقا او از منسوبین چاکر است .
- به او سفارش مى کنم به طور محرمانه ماهى پنچ تومان به تو بدهد.
- خانه ات در کجاست ؟
- در فلان محله شهر است .
- فلان سید تفرشى همسایه تو نیست ؟
- چرا او همسایه من است .
در این هنگام صدراعظم گفت : خدمتى که باید انجام دهى اینست که هر وقت مطلبى راجع به ایران و ایرانیان در سفارت شنیدى شبانه به طور محرمانه که حتى کسى از اهل خانه تو هم پى نبرد به سید مزبور مى گوئى و او به من مى رساند. اگر جز تو و او شخص سومى از آن مطلب اطلاع یافت مى دهم تو را به قتل برسانند. اکنون مرخصى ، برگرد به سفارتخانه و بگو: چاکر صدراعظم مکتوب را گرفتند و جواب آنرا موکول به موقع دیگرى نمودند.
راوى از معلم روسى (درارالفنون ) نقل مى کند که مى گفت کارمندان سفارت روس مى گفتند: بى جهت نیست که ایرانیان عقیده به وجود جن دارند! حتما امیر کبیر تسخیر جن کرده است !!
کار به جائى رسیده بود که هرگاه سفیر روس مى خواست سخنى به نفع دولت متبوع خود راجع به ایران در میان بگذارد، چون پاسى از شب مى گذشت با عده اى از محارم خود که از جمله همین نایب غلامان سفارت بود چراغ ها به دست مى گرفتند و اتاق ها و پشت پرده و لاى شیروانیها و زوایاى عمارت سفارت حتى مستراح را کاملا جستجو مى کردند، و بعد از اطمینان خاطر که یقین مى کردند کسى و جنى نیست ، به مذاکره مى پرداختند! با این وصف فرداى آن شب مکتوبى از امیر کبیر به سفیر مى رسید که از خلال آن معلوم بود صدراعظم از مذاکرات دیشب آگاهى یافته است.