X
تبلیغات
رایتل
از امید ،شادی ،سلامتی و موفقیت میگوییم
شنبه 1 تیر‌ماه سال 1387
نامه خداحافظی مارکز

اگر خداوند برای لحظه­ای فراموش می­کرد که من عروسکی کهنه­ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می­داشت، احتمالاً همه آنچه را که به فکرم می­رسید نمی­گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می­گفتم فکرمی­کردم. ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند.کمتر می­خوابیدم و بیشتر رویا می­دیدم. چون می­دانستم هر دقیقه که چشممان را بر هم می­گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می­دهیم. هنگامی که دیگران می­ایستادند راه می­رفتم و هنگامی که دیگران می­خوابیدند بیدار می­ماندم. هنگامی که دیگران صحبت می­کردند گوش می­دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حضی که نمی­بردم.

اگر خداوند برای لحظه­ای فراموش می­کرد که من عروسکی کهنه­ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می­داشت، احتمالاً همه آنچه را که به فکرم می­رسید نمی­گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می­گفتم فکرمی­کردم. ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند.کمتر می­خوابیدم و بیشتر رویا می­دیدم. چون می­دانستم هر دقیقه که چشممان را بر هم می­گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می­دهیم. هنگامی که دیگران می­ایستادند راه می­رفتم و هنگامی که دیگران می­خوابیدند بیدار می­ماندم. هنگامی که دیگران صحبت می­کردند گوش می­دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حضی که نمی­بردم.

اگر خداوند تکه­ای زندگی به من ارزانی می­داشت به خورشید چشم می­دوختم و نه تنها جسمم که روحم را عریان می­کردم. خدایا اگر دل در سینه­ام همچنان می­تپید نفرتم را بر یخ می­نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می­کشیدم. با اشک­هایم گل­های سرخ را آبیاری می­کردم تا درد خارهایش و بوسه گلبرگهایش در جانم بخلد.

خدایا اگر تکه­ای زندگی می­داشتم، نمی­گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان می­قبولاندم که محبوب من­اند و در کمند عشق زندگی می­کردم. به انسان ها نشان می­دادم که چه در اشتباهند اگر گمان می­برند وقتی پیر شدند دیگر نمی­توانند عاشق باشند و نمی­دانند، زمانی پیر می­شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند. به هر کودکی دو بال می­دادم، اما رهایش می­کردم تا خود پرواز را بیاموزد. به سالخوردگان یاد می­دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می­رسد.

آه انسانها از شما چه بسیار چیزها که آموخته­ام. من دریافته­ام که همگان می­خواهند در قله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته به­ سنجه­ای است که در دست دارند. دریافته­ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می­فشارد، او را برای همیشه به دام می­اندازد. دریافته­ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد. من از شما بسی چیزها آموخته­ام اما در حقیقت فایده چندانی ندارد، چون هنگامی که آنها را در این چمدان می­گذارم، بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود