X
تبلیغات
رایتل
از امید ،شادی ،سلامتی و موفقیت میگوییم
دوشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1387
بیهوده نیستم اگر..

گر دلی را از شکستن باز دارم ، بیهوده زنده نخواهم بود ؛ اگر درد کسی را تسکین دهم ، مرهمی بر زخمی نهم ، یا سینه سرخی بی رمق را به آشیانه برسانم ، بیهوده زنده نخواهم بود

چهارشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1387
تبسم

تبسم بدون اینکه دهنده اش را فقیر کند گیرنده اش را ثروتمند می کند

سه‌شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1387
پند

دو چیز را فراموش نکن : یاد خدا و یاد مرگ . دو چیز را فراموش کن : بدی دیگران در حق تو و خوبی تو در حق دیگران . چهار چیز را نگه دار : گرسنگیت را سر سفره دیگران، زبانت را در جمع، دلت را سر نماز و چشمت را در خانه دوست

سه‌شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1387
انتظار
خدایا هیچگاه برای صحبت با تو در انتظار نبودم همیشه گوش به حرف هایم داده ای
دوشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1387
تسخیر قلوب
راه اصلی برای تسخیر قلب انسان این است که با او درباره چیزهایی که بیشترین اهمیت را برایش دارند، صحبت کنید
یکشنبه 6 مرداد‌ماه سال 1387
تجربه
دلیل نمی شود که اگر در یک برنامه یا کاری شکست خوردی باز هم شکست خواهی خورد اتفاقا با تجارب مهمی که در این راه داری حتما پیروز خواهی شد. در این هیچ شکی نیست. به موفقیت خود یقین داشته باش
شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1387
عشق چیست؟
عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است
عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است
عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است
عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست بلکه
صبر داشتن و ادامه دادن است...
چهارشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1387
هر روز

بگذار هر روز ؛ رویایی باشد در دست .
بگذار هر روز ؛ عشقی باشد در دل .
بگذار هر روز ؛ دلیلی باشد برای زندگی.

سه‌شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1387
سگ باهوش
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود "لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .
صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .
اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به سرزنش و تنبیه سگ کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه ای؟ این سگ یک نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیده ام.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!


===========
نتیجه اول : اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

نتیجه اخلاقی دوم: چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند است و دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و نیز قدر داشته هایمان را بدانیم