X
تبلیغات
رایتل
از امید ،شادی ،سلامتی و موفقیت میگوییم
جمعه 10 خرداد‌ماه سال 1387
قطعه سنگ

قطعه سنگی که برای ضعیفان مانع است ,برای افراد با اراده مانند پله ای برای بالا رفتن میباشد. سخن بزرگان

پنج‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1387
قضاوت

قضاوت ما در باره همه آنچه که زندگی گفته میشود بر اساس سه مورد است:

۱-نگرش ما نسبت به خودمان

۲-نگرش ما نسبت به دیگران

۳-نگرش ما نسبت به خداوند ویا آنچه که دیگران ممکن است کائنات،قوانین حاکم بر جهان، تصادف ویا..................آنرا بخوانند

نکته جالب اینکه مورد سوم خود از مورد اول و دوم استنتاج میشود وعجیب تر آنکه مورد دوم نیز خود از بخش اول بدست می آید و ازهمه مهمتر آنکه پایه همه قضاوتهای خود را در اکثر مواقع بخوبی و درستی بنا نمی نهیم.و بجای جستجو در خود، آنرا در بیرون و در داشته های فانی و قراردادی کند وکاو میکنیم

پنج‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1387
نیایش

نیایش یک حس است، تسلیم خویشتن است. بدون هیچ کلمه و تقاضایی. و هرچه را که پیش می آید بپذیر. خدا را همان طور که می سازدت- همانطور باش، و اگر می  شکندت، شکستن را نیز استقبال کن.

 

آیا نیایشی ژرف تر از اشک وجود دارد؟

پنج‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1387
صبوری

صبوری مهم ترین چیز است در حیات معنوی انسان. ای بسا که انسان پس از کشت دانه باید منتظر بماند! در ابتدا همه تلاش ها بیهوده به نظر می رسد. به نظر چیزی اتفاق نخواهد افتاد. و آنگاه یک روز انتظار به پایان می رسد و واقعیت نمایان می شود-  دانه می شکافد، از زمین سر می کشد، نهال می شود! اما به یاد داشته باش، آنگاه که به ظاهر هیچ اتفاقی در شرف وقوع نبود، دانه در زیر خاک بی وقفه سرگرم کاری بود.

پنج‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1387
سکوت

تو فقط باید ساکت باشی. ساکت بودن همه چیز است. سکوت به معنای حرف نزدن نیست. سکوت به معنای نبودن دغدغه است. هنگامی که ذهن قرار می گیرد به لایتناها می پیوندد.

 

هر جا که عطشی هست، راه نیز همان جاست.

 

 

چهارشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1387
زیبایی

زیبایی بخشیدن به جهان را از گل یاد بگیریم

 

                                          

چهارشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1387
که باشیم بهتر است؟

روزی ، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت میکرد ، از نزدیکی خانه بازرگانی رد میشد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد باخود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است ! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه ، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد . تا مدت ها فکر میکرد که ازهمه قدرتمندتر است . تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد ، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بارزگانان.
مرد با خودش فکر کرد : کاش من هم یک حاکم بودم ، آن وقت از همه قوی تر میشدم !
در همان لحظه ، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود ، مردم همه به او تعظیم میکردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است .
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است ، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و اورا به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید ، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت . با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا ، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود ، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد میشود . نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است !

چهارشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1387
عشق

جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشیانبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناختدختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یککتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحوریافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که درحاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنیژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس مینل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند."جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاریبا او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دومعازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامهنگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی
حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواستعکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان"قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیتباشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقاتخود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تومرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعتبعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما 7چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانیداشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هاییزیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباسسبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر
داشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به
آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیکتر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر یستاده بود.
زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکیچاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبزپوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفیشوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیقبه زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر بهنظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خودتردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفیمن به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اماچیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که میتوانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای
معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخیناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما همباید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرابه شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت"فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هماکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگرشما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرفخیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!"
تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست ! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانیمشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.
به من بگو که را دوست می داری ومن به تو خواهم گفت که چه کسی هستی؟

چهارشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1387
مادر

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟؟ خداوند پاسخ داد: از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام। او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود। کودک همچنان مردد و ادامه داد اما اینجا در بهشت من جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم। خداوند لبخند زد : فرشته ی تو برایتآواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را نمی دانم. خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟؟ و خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت؟ "فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی." کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟؟ خدا گفت : فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد : اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد اگرچه من همیشه در کنار تو هستم. در آن هنگام بهشت آرام بود - اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند .پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید : خدایا اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لا اقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او رانوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد ولی می توانی او را "مادر" صدا کنی
سه‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1387
دلیل شادی
شادی را دلیل باش نه شریک و غم را شریک باش نه دلیل. زرتشت
صفحه قبلی    1       ...       53       54       55       56       57    صفحه بعدی